تبليغاتX
گاه نوشت

سید ممد که یه کوه به نامشه، اگه بوده و اونجا هم بوده، احتمالن شهید شده بوده. در همسایگیش چند تا شهید گمنام دفنند که هیچی به نامشون نیست، اما عده ای از نامشون خیلی نصیب بردند. این روزها تو این محله یه شهید دیگه پیدا شده که نه چیزی به نامشه و نه نامش، نونی برا بعضیها. شهیدی که تنها، شهادت میده به روزگار دهشتناک خودش.

مطلب مرتبط

+ نوشته شده در  جمعه 13 شهریور1388ساعت 2:9  توسط امین  | 

 

مقاله هایی از خود راسل یا درباره اون خونده بودم اما همیشه مترصد فرصتی بودم تا بتونم کتاب " زندگینامه برتراند راسل به قلم خودش" رو بخونم. این فرصت در ایام خدمت (الان اومدم مرخصی) بدست آوردم. وقتی فهمیدم خدمت رو در استان سیستان و بلوچستان باید بگذرونم خب طبیعیه که پکر و ناراحت باشم. روزهای اولی که به اون استان رفته بودم روزهای خیلی سختی بود(البته الان فکر میکنم اونقدرها هم سخت نباید میگرفتم) این کتاب راسل بود که من رو از اون احساسات بیرون آورد. در شرایطی قرار گرفته بوده و هستم که میان مایگی، روزمرگی، وقت تلف کردن و سر و  کله زدن با آدمهایی که اگر چه بد نیستند و گاها شاید خیلی با مرام هم باشند ولی هم زبان و همدل نیستند به سختی شرایط می افزود. کتاب راسل گریزگاهی از این فضا بود. سودای سربالا داشتن، پرمایگی، فراتررفتن از زندگی روزمره و در نهایت رقیق شدن اون احساسات ناجور روزهای اول.

روزهای اول با حرص و علاقه بیشتری میخوندمش. من رو از موقعیت مکانی- زمانی خودم جدا میکرد و از محروم ترین استان یکی از محرومترین کشورهای دنیا به انگلستان 100 سال پیش میبرد. راسل زنده ترین زنده ای بود که فکر میکردم کنارمه، اونقدر که دوست داشتم ازش در مورد بن بست سیاسی حاضر سوال کنم و یا نظرش رو در مورد آدمهای اطرافم بپرسم.  

این کتاب از اوایل دوران بچگی راسل شروع میشه و دوران نوجوانی، حضور در کیمبریج،زناشویی ها، جنگهای اول ودوم جهانی و در نهایت دوران جنگ  سرد رو دربر میگیره. فکرش رو بکنید راسل با اونهمه تیزبینی در ضمن این فرصت رو هم داشته که 97 سال عمر کنه و در جریان دو جنگ بزرگ جهانی و انقلابهای علمی وسیاسی مهمی قرار بگیره. مرور این تاریخ 100 ساله اونهم از منظر راسل بسیار خوندنیه. نگاهی ژرف توام با عقلانیتی خاصه فیلسوفان تحلیلی انگلستان از یک طرف و احساسات انسان دوستانه و نگرانی درستش از سرنوشت بشر(با توجه به دو جنگ جهانی و خطر جنگ هسته ای) از طرف دیگه، معجونی پدید آورده به نام راسل. شخصیتی که تمدن جدید اگه هیچ کار دیگه ای نمیکرد و فقط اشخاصی مثل راسل رو تربیت میکرد باز هم شایسته تمجید بود.

کار مهم فلسفی-علمی او در زمینه اصول ریاضیات وفلسفه ریاضی و بعد بن بستی که خودش اذعان میکنه که در این راه بهش برخورده نشون دهنده اینه که با فیلسوفی مواجهیم که نه آنچه خودش یافته حقیقت مطلق میدونه و نه اصولا رسیدن و گام نهادن در راه رسیدن به حقیقت رو یکسره نفی میکنه. سودای رسیدن به حقیقت برای راسل کاری عبث نیست.

به اصول عقایدی که داره پایبنده و این رو در دو دوره مهم زندگیش به وضوح نشون داده. اولی در مخالفتش با جنگ و خدمت اجباری سربازی در جنگ جهانی اول که حتی باعث شد دو سالی هم به زندان بیافته. دومی هم در دهه آخر عمرش که تلاش بسیاری برا متقاعد کردن شرق و غرب برای خلع سلاح هسته ای میکنه تا جایی که در دهه نهم زندگیش به مدت یک هفته به زندان میفته.

در پیشگفتار کتاب در ذیل تیتر "برای چه زیسته ام" این طور آورده که: " شور و شوق سه گانه ای، ساده ولی توانکاه و مردافکن بر زندگی من فرمانروا بوده اند: شوق شوریدگی عشق، شور راه جویی به دانش٭ و شوق از میان برداشتن رنجهای آدمیان." عشق و دوست داشتن رو، زندگی کرده و صفحاتی از کتابشو به شرح دلدادگیهاش اختصاص داده. دوست داشتنی اینکه، این هر سه شوق رو به نحوی زیبا بیان میکنه. نگارشی خوش بیان و خوش فهم همراه با طنزی مودبانه، برای ما نویسنده فرهیخته ای تصویر میشه که درمیابیم جایزه نوبل ادبیات که بهش دادن بحق سزاوارشه.

با خوندن این زندگینامه فکر میکنم راسل ارزش ستایش رو داره. نه از نوع ستایشی که خاک ساری ستایشگر و عرش افکنی ستایش شده رو با خودش داره، بلکه از نوع ستایشی که در واقع ستایش نوع آدمیه. ستایش نوع انسان که راسل نمونه اعلا از اونه.

عاشق انسان و دونستن هر دو با همه و این باعث میشه که نه اونقدر دنبال دونستن باشه که انسان، منافع و حیاتش نه تنها به یادش نیاد که حتی به خطرش هم بندازه. و اونقدر هم عاشق انسان بدون دونستن نیست که مثل رهروان فلان عقیده یا پیروان بهمان حزب و گروه، بی کله و تفکر ابزار بقیه بشه.

با خوندن کتاب اندکی خوشبین تر شدم(نسبت به امروز و فردای ایران). نه به خاطر اینکه در آینده مردم لزوما متمدنتر میشن و سیاستمداران عاقلتر بلکه از این جهت که آدمهایی مثل راسل در ایران وجود دارند که شاید از نظر وسعت نگاه فلسفی و علمی از اون کمتر باشند ولی به لحاظ روح بلند انسانی، خستگی ناپذیری، دردمندی، امیدبخشی و روشنگری چیزی از راسل کم ندارند. زنده باد راسل گونه زیستن یعنی زندگی همراه با روشن اندیشی، زیبابینی، شجاعت و اخلاق گرایی.

چون کتاب رو در شرایط خاصی خوندم احتمالا در این ستایندگی موثر بوده بنابر این نقدها باشه برا وقتی که کتابهای دیگه ای ازش رو بخونم. اما با وجود نقدهایی که ممکنه به افکارش وارد باشه هنوز چیزی از ارزشهای اون به عنوان یک انسان کم نمیکنه.

جالبیات:  

- زمانی که این کتاب رو میخوندم یکی از سربازها تعجب میکرد که من چطور این کتاب قطور رو میخونم و من هم همواره توضیح میدادم که این زندگینامست و آسونه و در ضمن آدم که هر کتابی رو میخونه لازم نیست که خط به خطش رو حفظ کنه.

- یکی دیگه از سربازها هی اسم برتراند راسل رو میپرسید و من هم بهش میگفتم اما اون نمیتونست یاد بگیره(یا نمیخواست) تا اینکه یه شب گفت: من کار ندارم اسمش چیه به نظر من " برتی کوسل". این اسم هم وزن "واری کوسل" هستش که یه بیماری مربوط به بیضه هاست و سربازها خوب میشناسنش چون اگه داشته باشند معاف میشند.

- بیشتر اوقات این کتاب رو شبها از ساعت 11 به بعد تو نمازخونه آسایشگاه میخوندم. همه، روزها برا نماز میرفتند و من شبها، نه برا نماز خوندن که برا خوندن راسل معلوم الحال. شاید این موضوع باعث شادی روح طیبه و طناز راسل بشه چون کتابش پر است از تیکه هایی که به کشیشها و مذهبیها میندازه.

٭. ترجمه احمد بیرشک اگر چه خوبه ولی خالی از اشکال نیست مثلا همین صفحه اول که من انگلیسیش رو دیدم متوجه شدم برا کلمه knowledge، "دانش" ترجمه کرده که درستش "معرفت" هست.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 13:22  توسط امین  | 

 

نازلی! سخن بگو!

        مرغ سکوت، جوجه‌ی مرگی فجیع را

        در آشیان به بیضه نشسته است!

 


 سال بد

سال باد

سال اشک

سال شک.

سال روز های دراز و استقامت های کم

سالی که غرور گدایی کرد.

سال پست

               سال درد

                           سال عزا

   


    

شما که عشق تان زند‌ه‌گی ست

شما که خشم‌تان مرگ است

 


  از پشت شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!

 

از پشت شیشه‌ها

به خیابان نظر کنید!

 

از پشت شیشه‌ها به خیابان

نظر کنید!

 

از پشت شیشه‌ها...

 


 چه بگویم؟

سخنی نیست...

 


هیچ کس

            با هیچ کس

                           سخن نمی گوید

که خاموشی

                 به هزار زبان

                                در سخن است.    

 


 آه، اسفندیار مغموم!

تو را آن به که چشم

فرو پوشیده باشی![؟]

 


 همیشه همان ...

اندوه

      همان:

تیری به جگر در نشسته تا سوفار.

 

تسلای خاطر

                همان:

مرثیه‌ئی ساز کردن._

غم همان و غم واژه همان

نام صاحب مرثیه

                    دیگر.

 


 - دریغا

        ای کاش ای کاش

                              قضاوتی قضاوتی قضاوتی

                                                              در کار در کار در کار

                                                                                     می بود!_

 

 

پی نوشت: به سبب نکته درستی که Homme عزیز در نظرات بدان اشاره کرده، تیتر این پست از "شاملوخوانی های این روزها" به "شاملوخوانی در این روزها" تغییر پیدا کرد.

+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 0:35  توسط امین  | 
۱- بی تعارف، احمدی نژاد رقیبشه. ۴ سال دیگه حضور احمدی نژاد در دولت با تجربه ای که ازش داریم اگه ره به ترکستان نباشه(که هست) در جا زدن وضعیت نا بهنجار امروز خواهد بود. 

۲-  موسوی شعار های گنده نمیده (حالا یا بضاعتش همینه یا اعتقادش) و همین میتونه نشانه هایی از صداقت باشه.

۳- من تبار فکریم(که نطفش دوم خرداد بسته شد) اصلاح طلبانس و راه دیگه ای رو نمیشناسم. موسوی یک اصلاح طلبه هر چند کف اصلاح طلبی. وقتی حداکثر ها رو نمیشه بدست آورد دلیلی ندارم که حداقل ها رو هم نخوام. همه یا هیچ مال آدم هایی از جنس ربات های صفر و یکیه.

۴- توقع کار های بزرگ ازش ندارم همین که شر نرسونه کافیه.

۵- آرمان ها رو میشه وقتی مطرح کرد که میکروفنی برا فریاد زدن و کاغذی(سایتی) برا نوشتن وجود داشته باشه. امید اینو دارم که موسوی میکروفون و کاغذ رو قطع نکنه.

۶- به نظام تصمیم گیری کارشناسانه معتقده و در عمل نشون هم داده و همچنین فساد اقتصادی ازش گفته نمیشه. ایندو حداقل شروطی هستش که میتونه کمکش کنه که تو اقتصاد (که ادعای انتخاباتیشه) موفق بشه.

تو پادگان فرصت ریز شدن تو موسوی و برنامه هاش رو ندارم و الان هم فرصت بیشتر فکر کردن و نوشتن.

فردا اول وقت باید پادگان باشم.

امیدوارم ۲۳ خرداد حس یاسی رو که ۴ تیر ۸۴ داشتم، نداشته باشم. اگر چه موسوی ناجی ما نیست اما با حضورش در دولت میتونیم نجات یافتن رو تصور کنیم و امیدوار شیم که روزی بدست بیاریم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 20:44  توسط امین  | 

فردا یوم الله رفتن من به سربازیه. تقریبا یه سالی میشه که علاف خدمت کردن به مام میهنم و مام میهن هم خدمت منو به عقب انداخته. حالا فردا موعد وصاله.

در مورد اینکه سربازی چطور میگذره، باید برم و ببینم. الان تنها یه حس غریب دارم ازاینکه اونجا مطمئنن با خونه و دانشگاه و خوابگاه فرق داره. نه که حالا فرضن جهنم باشه یا یه علافی محض بلکه به این خاطر که محیطش متفاوته. احتمالن باید ریش بذارم، نماز بخونم و بله قربان بگم و اینجور کارها. به هر حال اونهم یه روز تموم میشه.

البته سربازی فوایدی هم داره ها، مثلن فرصتیه برا، چی؟ خودشناسی؟ بی خیال بابا، نه. فرصتیه برا مو کوتاه کردن اون هم با نمره 2، بگذاریم کله هوایی بخورد. دوستانی هم با چشم برق زده شده اظهار میدارند سربازی باعث میشه آدم مرد بشه. البته من این حرف باور نمیکنم چون یه بار تو هفت سالگی موقع ختنه کردن بهم وعده مرد شدن دادن که بعد فهمیدم نخیر به این سادگیها(البته درد داشت ها) آدم مرد نمیشه. نا گفته نمونه که تشابهاتی هم بین سربازی و ختنه هست، با ختنه مسلمونی تثبیت میشه و با سربازی ایرانی بودن و خب هر تثبیت شدنی هم سوزش داره دیگه. مثل تثبیت نظام یا تثبیت اصلاحات.

به فضای اینترنت قسم اگه فرصتی دست داد دوباره مشتاقان را از حرفیات خود مستفید و مستهلک میگردانم. اگر هم در جبهه های حق علیه باطل، همینجوری عاطل مونده بودم، خواستین، برین آرشیو بخونین. اگر هم کامنتی گذاشتین مطمئن باشین دست منو میگیره اینجا.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 0:26  توسط امین  | 

تنها کتابی که یادم میاد تا حالا دوبار خوندم (بجز کتابهای درسی) کتاب "دفترچه خاطرات و فراموشی" نوشته محمد قائد هستش که خود کتاب و مقالات دیگه قائد رو می تونید اینجا بخونید.(با این وجود، کتاب به نظرم ارزش خریده شدن حتی به قیمت دو برابر روی جلدش رو هم داره) درباره این کتاب و کلن نوشته های قائد میشه(که واجبه) تو یه پست مستقلی بنویسم، اما قصدم تو این پست چیز دیگه ایه.

 کتابیو که چند سال پیش خوندم الان دیگه خوندنش برام یه وقت تلف کردنه هر چند همه مطالب اون کتاب رو از یاد برده باشم و واقعن هم ارزش دوباره خوندنو داشته باشه.

یه دلیل واضحش اینه که مدام در حال خرید کتاب های جدید و نخونده ایم. یه دلیل دیگش اینه که آدم با خوندن یک کتاب و گذشتن از اون احساس می کنه یه پله رفته بالاتر. و همینجور کتاب های دیگه و پله های دیگه. تا جایی که وقتی بعد از مثلن ۳ سال دوباره به کتاب قبلی می خواد فکر کنه احساس میکنه چون اون کتاب رو سه سال پیش و تو پله سوم خونده و حالا که تو پله دهمه دیگه نیازی به اون کتاب نداره، غافل از این نکته که نویسنده، کتاب رو برا پله مشخصی ننوشته. این دلیل دوم چیزیه که من تازه فهمیدم. البته هر کتابی هم ارزش اینو نداره که تو هر پله ای خونده بشه.

این دلیل دومی باعث شد تا به مجلات قدیمی تری که داشتم یه سری بزنم و چند تا از مقالات کهنه نشده و پر مایه شونو بخونم.

دوباره خونی تو عصر شتاب زده امروز توصیه ای مقرون به صرفه نیست اما باعث میشه بعضی کتاب هایی رو که شاید شانسی زودتر خوندیم اینبار عاقلانه و از پله ای بالاتر دوباره کشف کنیم. ناگفته پیداست کتاب هایی این چنینی بسیار اندکند.

البته در مورد کتاب قائد، موضوع های بدیع و زیبایی نثرش باعث خوندن دوباره کتاب شد.(تبلیغو حال میکنین!)

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 1:1  توسط امین  |